تبليغاتX
تنها موندم.... بی تو موندم....بیا پیشم..
تنها موندم.... بی تو موندم....بیا پیشم..

دوست داشتن بهانه نمیخواهد


احساس میکنم نه آرزو دارم روز تولدم هزاران صفر جلوی یه یک کزایی بگذاری و برایم آرزوی طول عمر کنی

نه طاقت دیدن چروک زیر چشمان عزیزی را دارم

و نه شنیدن خبر مرگ

کمکم کن که..

 از تمام ظرفیت هایم خارج شدم ...

فاتحه را فراموش نکن

 

سه شنبه هشتم دی 1388 |

آخر بازیامون همیشه دستامو میگرفتی اشک چشمامو پاک میکردی و میگفتی به همه میگی من بردم

میگفتی به هیچکی نمیگی خوردم زمین

میگفتی حاضری همه ی اسباب بازیاتو بهم بدی .. همه ی بازی هارو بهم یاد بدی

ندونستم ارزششون چه قدر زیاد بود

بیا دستامو بگیر بیا اشک چشمامو پاک کن که نمیدونم چه جوری از روی زمین بلند شم

بیا که کسی نیس اشک چشمامو پاک کنه

بیا که همه ی عروسکامو گم کردم

زودتر بیا ... بیا که همه فهمیدن تو زندگیم باختم

بیا که هیچکی نیس کمکم کنه

بیا که از همه بدم میاد

 همه ی اونایی که نذاشتم غصه راه دلشونو پیدا کنه

حالا هرچی دنبالشون میگردم پیداشون نمیکنم همه شون خوشحالنو یادشون رفته پا به پاشون گریه کردم

قدر دستای مهربونتو ندونستم .. ندونستم اون روزا چرا اونقدر گریه کردنو دوس دارم چون دستای تورو داشتم

حالا صدتا بارونم نمیتونه اشکامو مثه دستای مهربون تو پاک کنه .

 

کاشکی برگ های پاییزو زیر پامون له نمیکردیم

کاشکی از له شدنشون لذت نمیبردیم

که حالا از له شدنمون لذت ببرن ..

 

شنبه بیست و یکم آذر 1388 |

باورت میشه چه قدر بزرگ شدی اون قدر بزرگ که همه ی شعر های بچگی رو یادت رفته و فقط دست و پا شکسته یه توپ دارمو بلدی

اون قدر بزرگ که وقتی کفش های رنگی رنگی و خوشگل اون روزاتو دستت میگیری حتی انگشت شصتتم به زور توش جا میشه

دلم اون روزا رو میخواد .. اون روزا که آغوش همه به روم باز بود و گریه هامو همه باور داشتن

همون روزایی رو میگم که خیلی دوره .. که از اون روزا فقط یه تصویر مبهم جلو چشمامه

 

اون روزا نمیدونستم کی بهار میشه واسه همین هر روز صبح میدوییدم جلو پنجره و درختارو نگاه میکردم

اما الآن میدونم حالا حالا ها تا بهار موندم تا شکوفه دیدن مونده واسه همین چشمامو به روی پنجره میبندم

اون روزا میدونستم هرچی بازیایی که بلدم بیشتر باشن دوستام بیشترن . بیشتر دوستم دارن

اما حالا چی .. همه چی عوض شده

منم چشمامو به روی همه ی دوستام میبندم

هرچه باداباد !!

پیچیده شدیم همه مون ..!!

 

 

پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 |

اگه بدونی این روزا چی میکشم

اگه بدونی چه قدر فکر میکنم

میدونم تنهام نمیذاشتی

میدونم دوستت دارم هاتو ازم پنهون نمیکردی

میدونم میبخشیدیم

باور کن نگات عوض شده

آره" تو "رو میگم !!" تو "یی که دیگه چشمات با دیدنم برق نمیزنه

فقط یه لبخند گوشه لبته که دلمو نشکونی

کاشکی چند سال پیش میرفتم یه جای دور اون دور دورا

میدونی جراتشو ندارم

میدونی چقدر میترسم.

 

همه دورو ورم شدن "تو "

شدن یه آدم دورو که جلوت خوبی میگنو پشتت...

احساس میکنم دارم میشم مثه "تو " احساس میکنم همیشه لبخند گوشه لبمه

هم واسه "تو " لبخند میزنم

هم واسه عابر هایی که از کنارم رد میشن

من نمیخوام این جوری شم ....

 

 

پنجشنبه سی ام مهر 1388 |

"توی وبلاگ یه دوست خوندم :

نمینویسم که واسم کامنت بذارین...اونم کامنت زوری...که فقط تبلیغ وبلاگ خودتونه که بهتون سر بزنم...که یه کامنت به کامنتاتون اضافه شه ..

ازون روز دارم به این متن فکر میکنم

 کاشکی تو واقعیتم میفهمیدیم هرکی واسه چی اومده پیشمون مثه اینجا که

هرکی نوشته بود پیشه منم بیا ..

یعنی تو واسش مهم نیستی میخواد خودش تنها نباشه

و در آخر میفهمی چه کمن اون آدمایی که واسه خودت میان

بی نشونه میان

فقط میان که تورو از تنهایی درآرن

و نمیدونن تو دلت همیشه باهاشون میمونه حتی اگه تنها چیزی که ازشون داری یه اسم باشه  "

خسته شدم

از اینکه این من منم خسته شدم

کاشکی یکی جاشو با من عوض میکرد !

سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 |

یادت میاد اون روزا دست همو میگرفتیم و تا میتونستیم بازی میکردیم ؟خسته هم نمیشدیم

یادته از عمو زنجیر باف چه قولی گرفتیم ؟
من خوب یادمه بهمون قول داده بود یه زنجیر ببافه بلنده بلند تا خود آسمون

فکرشم میکردی بهمون دروغ گفته باشه ؟!

یادم میاد چه قدر نامه نوشتیم واسه خدا تا وقتی عمو زنجیر باف برامون درست کرد ازش بریم بالا و بدیم به خدا

اما دروغ گقته بود ما هم باهاش قهر کردیم

کاشکی عمو زبجیر باف الآنم بود تا براش گریه میکردیم  ازش التماس میکردیم تا واسمون ببافه

اون وقت همه ی نامه های بچه گی مو مینداختم دور  دیگه ازخدا شکلاتو یه عروسک بزرگ تر یا یه دوچرخه نمیخواستم

ازش یه دنیا میخواستم که توش هیچ بچه ای گرسنه نباشه 

نشه تو اون دنیا با پول زندگی کرد

هرکی مهربون تر بود خوشبخت تر بود

یه دنیا که توش جنگ نبود زندان نبود بیمارستان نبود هیچ کسی هم مریض نبود

یه دنیای قشنگ با کلی گل های خوشگل

یه دنیا که پیر شدن توش یه آرزو بود نه یه کابوس... 

 

خدا جونم تا چند روز دلم کلی پر بود اما الآن میبینم چه الکی پر بود

 

"۵ شنبه سر کلاس دینی خیلی چیزا معلمم واسمون گفت که داشت یادم میرفت"

داشت یادم میرفت خیلی ها به دستای منو تو احتیاج دارن

داشت یادم میرفت چه چیزهایی دارم که قدرشونو نمیدونم 

بیاین با هم دیگه یه زنجیر ببافیم بریم پیش خدا

ازش بخوایم تنهامون نذاره

میترسم یادمون بره .. بازم یادمون بره

قایقی خواهم ساخت

جمعه هفدهم مهر 1388 |

چند شبه بارون میاد

هر شب با خودم گفتم برو زیر بارون داد بزن گریه کن

آروم میشی .  چشمات پاک میشه و  دلت صافه صاف

مثه همیشه

اما نشد .

مثه همیشه نبود که حتی دیدنش از پشت پنجره آرومم میکرد.

که هر قطره ش که روم میریخت غم هامم با خودش میبرد

قبلنا با خودم میگفتم این غم ها رو بارون کجا میبره

وقتی غم همه رو میشوره .. پس غم ها کجا میرن!!

جواب سوال بچه گی هامو فهمیدم

همه شون جمع شده بودن واسه این چند روز ...

هر قطره ش غم عالم و میریخت تو دلم

تازه فهمیدم غم هام کجا میرفتن

خدا جونم من دیگه از بارون میترسم

آره خدا جونم میترسم

یه کاری کن دیگه بارون نبینم

 

دوشنبه سی ام شهریور 1388 |

نمیدونم خدافظی چه رنگیه ..

تو تاحالا تجربه کردی ؟

راستش از این صفحه مانیتور خسته شدم ..

از اینکه حرفامو بنویسم خسته شدم..

دلم واسه هم زبون تنگه

که زل بزنه تو چشامو باهام حرف بزنه

که اشک هامو بببنه . خنده هامو لمس کنه .

فکرمیکنم اینجا خودمم دارم آهنی میشم

قلبم . . .

نگاهم . . .

بهاره ی مهربون و شیدسای خوبم که این روزا تنهام نذاشتین

دوستتون دارم مثه همه اون روزایی که بی بهونه باهم دیگه میخندیدیم به چیزای الکی .!!

مهسا (ص) خدا کنه بخشیده باشیم بابت هر بدی که بهت کردم و نکردم

دلم واسه الهامم یه ذره شده . . .

همیشه واسم دوستای خوبی بودین (جای زهرام خالیه ). .

مهسا (م) بهترین دوستم بود و هست

 اما به خدا دوستتون دارم و دلم واسه همه تون تنگه

میدونم اگه بازم دور هم جمع شیم دیگه اون سادگی و مهربونی رو هیچکدوممون نداریم

واسه همینه حسرت میخورم که قدرشو ندونستم

 

 

 

 

از همه ی اونایی که تو این چند سال که وبلاگ دارم پیشم اومدن

 نظراشون قوت قلب بود .. کمکم کردن ...

نمیدونم چه جوری تشکر کنم

کم میام خیلی کم .. نمیدونم شایدم دیگه نیومدم ..!!

حلالم کنین!

 

دلم نمیاد خدافظی کنم

اما :                                                           خدافظ

 

سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 |

تا حالا شده دلت بگیره ؟
اون قدر بگیره که گریه هم درمونش نکنه

که دیگه دلت نخواد تو قلب هیچکی باشی

که دیگه نخوای هیچکی تو قلبت باشه ؟

اون موقع رفتن خیلی آسون میشه

دل کندن خیلی آسون میشه

 

خدای من امشب چرا اینجوریه؟!چه قدر آسمون تیره ست

چه قدر دلم گرفته ست .

چرا یه مهربون پیدا نمیشه که غم هامو بهش بدمو خودم خالی شم ؟

چه قدر دل کندن واسه م آسونه

یعنی دیگه هیچکی تو دلم نیست ؟ یعنی تو دل هیچ کی نیستم ؟

دلم واسه دیدنت پر میکشه خدا جونم

 

 

دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 |

خدا جونم امشب تو واسم قصه بگو

یه قصه ی قشنگ از یه جای قشنگ .یه قصه که این روزا نخونده باشم یه قصه که تو خیابونا ندیده باشم یه قصه که گریه م نندازه

از بهشتت واسم بگو.. راسته میگن بهشت مثه اینجا نیست که همه حسرت لیلی و مجنون رو میخورن

میگن اونجا همه عاشقن عاشق تو و مهربونیات عاشق بنده هات .

میگن اونجا هیچکی تنها نیست . خدا جونم اما ما توی این دنیامون بعد از این همه سال زندگی فقط چند تا عاشق سراغ داریم.

توی بهشتت خدا جونم بنده هات که منتظر بهار نمیمونن !

آخه اینجا همه مون منتظر بهاریم تا دلامونو پاک کنه و دنیامونو قشنگ کنه . اما وقتیم که بهار میشه گل هامون مثه قبل نمیخندن ابر هامون واسه خندیدن گل ها دیگه گریه نمیکنن

خدا جونم اینجا همه خود خواه شدن.

اینجا وقتی واسه همیشه بری فقط بهت یه قبر میدن با یه سنگ روش

خدا جونم من توی این دنیا سنگ نمیخوام . نمیخوام اسمم روی سنگ باشه تا یه بارون پاکش کنه

من دلای مهربون میخوام  که منو یادشون نره

خدا جونم من بهشتت رو خیلی دوست دارم حتی قصه شو حتی خیال اینکه یه روز تو اون دنیا باشم

کاشکی نمیذاشتی بیام این دنیا میترسم دیگه لیاقت بهشتت رو نداشته باشم.

میترسم وقتی این همه بی مهری دیدم منم یادم بره عشق چی بود.

خدا جونم نذار یادم بره ...!!

 

جمعه ششم شهریور 1388 |

حتما شما هم دادگاه اعتراف هارو دیدین

و توی نگاهشون خیلی چیز ها رو دیدین

خیلی چیز ها که باعث شد نتونیم سکوت کنیم

http://www.kimiajan1388.blogfa.com/

کیمیای عزیزم توی وبلاگ خوشگلش یه مطلب گذاشته که منم ترجیح دادم بذارم

در مورد گالیله و اعتراف هایش ...

گالیله در ۱۵ فوریه ۱۵۶۴ در شهر پیزای ایتالیا به دنیا آمد. پدر گالیله، وینچنزو Vincenzo

Galilei) از موسیقیدانان به نام بود.ابتدا قرار بود او در کلیسا برای کشیش شدن مشغول شود

اما پدرش وی را به تحصیل در رشته پزشکی به دانشگاه پیزا فرستاد. گالیله طب را

نیاموخت امابه جای آن به مطالعه ریاضیات پرداخت و به آن علاقه مند شد،به گونه‌ای که در سال ۱۵۸۹ توانست به عنوان مدرس ریاضیات در همان دانشگاه به کار مشغول شود. سه سال بعد به دانشگاه پادوا رفت وبه تدریس هندسه، مکانیک و نجوم پرداخت. وی تا سال

۱۶۱۰ آموزش و پژوهش را در این دانشگاه ادامه داد که بیشترین دستاوردهای علمی

تحقیقاتی وی مربوط به همین دوره است.

بیشترین مشهوریت گالیله در دانشگاه به دلیل مخالفت او با نظرات اساتیدش بود.

برای مثال:

در مورد نظر ارسطو که میگفت اجسام سنگین تر سریعتر سقوط میکنند،او میگفت: این درست نمی باشد،چون دانه های مختلف تگرگ با اندازه های مختلف با هم به زمین میخورند.

ولی در آن زمان هیچکس پذیرای سخنان او نبود وبسیاری از متفکران و دانشمندان نامدار حاضرنبودند خلاف آنچه که اغلب ناشی از باورهای مذهبی کتاب مقدس و کلیسا نبود. چیزی را بپذیرند

گالیله برای اثبات سخنانش بسیار تلاش می نمود حتی یک روزهنگامی که اساتید مشهور علوم از کنار برج پیزا عبور میکردند او از بالای برج دو وزنه ی مخلف را به زمین انداخت که وزنه ها با هم به زمین رسیدند.

اما آن اساتید چشم خود را بر روی حقیقت بستند و گفتند:

این امر ناشی از خطای چشم بوده زیرا تصور اینکه نظریه ی ارسطو در مورد سقوط اجسام درست نباشد برای آنان ممکن نبود.

حتی زمانیکه او تلسکوپ معروف خود را ساخت از چند دانشمند خواست تا با چشمان خود قمر های مشتری را ببینن،اما آنان حاضر نگشتند به دوربین او نگاه کنند،تنها به این خاطر که ارسطو از وجود این اقمار چیزی نگفته بود!

درسال 1608 در هلند دوربین اختراع شد. و گالیله توانست تلسکوپی بسازد که اجسام را بیست بار نزدیک میکرد .کشف گالیله با واکنش های مختلفی روبرو بود و برخی از دانشمندان آن را خطای اپتیکی تلسکوپ میدانستند.

درسال 1613 گالیله لکه های خورشید را با تلسکوپ خود نشان داده بود و بر خلاف ارسطو میگفت:

پدیده های آسمانی مشابه پدیده های زمینی هستند و این یعنی مخالفت با آنچه فلاسفه و  آنچه کتاب مقدس میگفت.

"ثابت نبودن زمین و حرکت آن به دور خورشید،

مغایر آیات کتاب مقدس و نظریات ارسطو بود"

بنابراین گالیله درسال 1633 در دادگاه تفتیش عقاید رم محاکمه شد.

وی مجبور به امضای توبه نامه ای با این مضمون

گردید:                 

"در هفتادمین سال زندگی در مقابل شما به زانو درآمده‌ام و در حالی که کتاب مقدس را پیش چشم دارم و با دستهای خود لمس می‌کنم توبه می‌کنم و ادعای خالی از حقیقت حرکت زمین را انکار می‌کنم و آنرا منفور و مطرود می‌نمایم."

او علیرغم اعتقاد درونی اش، مجبور شد اعتراف کند که:

نظریه ارسطو درست و زمین مرکز جهان است.

جمعه شانزدهم مرداد 1388 |

این روزا دیگه چشامو دوست ندارم

میخوام ببندمشون

میخوام گوشام نشنون

میخوام داد بزنم

آخه همشون دروغ میگن ... شهر من پر از آدمای خوبه ... پر از دلای مهربونه

رو دیوارای شهر من پر از نقاشی های بچه هاس

پر از عکس خورشید . کوه . گل . پر از امیده

آدمای شهر من همو دوست دارن

دل همو نمیشکونن

آدمای شهر من که همو با باتوم نمیزنن

جای تیر رو قلب مهربون آدمای شهر من جا نداره

آخه همه پشت همه ن

کوچه های شهر من بوی گل میده.بوی بارون. نه بوی گاز اشک آور !

چشای تو هم دروغ میگه؟

چشای تو هم این روزا فقط گریه میکنه؟

من میترسم

می ترسم چشام واسه همیشه دروغ بگه

می ترسم دیگه بارون نیاد

من این روزا خیلی میترسم

اگه چشام بازم دروغ بگه واسه همیشه می بندمشون

نمیذارم یادم بره

آخه نمیخوام شهرم یادم بره      خنده ها یادم بره

 

شنبه بیست و هفتم تیر 1388 |

وقتی بچه بودم می خواستم بزرگ شم فکر میکردم اون موقع میتونم آسمونو تو دستام بگیرم

اون وقت همه ی ستاره هاش مال خودم میشه. هر وقت بخوام نگاشون میکنم

دیگه از مامانم نمیپرسم ساعت چنده و منتظر شب نمیمونم!

فکر میکردم نمیذارم هیچکی گریه کنه.نمیذارم تو دل هیچکی غصه باشه

مثه بابام همه ش کار میکنم و با همه ی پولام کلی شکلات میخرمو به همه میدم تا همه بخندن

اما میبینی حالا دل خودمم با هزار تا از اون شکلاتای بچگی خوب نمیشه..

حالا حتی شب هام ستاره ها سراغم نمیان. تو آسمونا هرچی نگاه میکنم یه ستاره هم نمیبینم...

حالا دلم واسه اون دختر کوچولویی تنگه که موهاشو از ته زدن..

همون فرشته کوچولویی که همه ش با خودش میگه : دیگه خوشگل نیستم

خدا جونم کاشکی خوب شه..

من دلم واسه اون مادر بزرگی میسوزه که تنهاس.. که چشم انتظاره..

که به خودش قول داده دیگه به هیچکی نگه پیر شی جوون

راست میگه مگه پیری چی داره؟!

خدا جونم من حتی دلم واسه اون کوچولویی میسوزه که دوست داره زودتر بزرگ شه..

خدا جونم کاشکی هنوز بچه بودم..دلم واسه عروسک قشنگم تنگ شده

اون روزا دوست داشتن ها چه قدر قشنگ بود

به هرکی میگفتم ۱۰ تا دوستت دارم از ته دل میخندید ..بغلم میکرد ..بوسم میکرد ..باور میکرد چه قدر دوستش دارم

اما حالا وقتی میگم اندازه ی یه دنیا دوستت دارم به چشام نگاه میکنه ساکت و آروم. میدونم باور نداره ..

آخه مگه من عوض شدم..!!

به خدا من همون بچه هم که فقط ۱۰ تاش شده یه دنیا

یکشنبه چهاردهم تیر 1388 |

نمی دانم پس از مرگم قسمت پایانی دفترم را چه کسی پر می کند
اما کاش پیر نشوم و آن قسمت خالیه خالی باشد
قسمت تنهایی ها و به آیینه نگریستن و شمردن دانه دانه تارهای موی سپیدم خالی باشد چروک های زیر چشمانم را نبینم
و ای کاش در هنگام مرگ چشمانی بدرقه ام کنند و نگذارند بر قبرم بنویسند
" تنها رفت

 

آخر جاده ی زندگی چه میشود؟!...

شنبه ششم تیر 1388 |

همیشه می گفتم:   وقتی می گن تا شقایق هست زندگی باید کرد......اگه شقایق ها خسته شن چی؟!!

اما امروز فهمیدم شقایق باشه یا نباشه دنیا هست....یه دنیایی که هیچ وقت یادش نمیاد شقایقی هم بوده..

امروز فهمیدم چقدر تنهام

امروز نقابه رو صورت همه رو برداشتم...چقدر زشت بودن.چقدر بی معرفت بودن..همونایی که می گفتن شونه هاشون مرهمه دردامه..همونایی که اشکامو پاک می کردن..کجایین پس؟؟کجایین که ببینین چشام تو اشک غرق شده؟...

مگه نمی گن چند سال بیشتر زندگی نمی کنیم؟من دلم گرفته.نمی خوام این چند ساله باقی مونده رو تنها باشم..اما همیشه می گن سرنوشت می نویسه چه تو بخوای چه نخوای..اما چرا همیشه تنهایی رو می نویسه.؟؟!!!چرا اینقدر بی رحمانه زندگی رو ازم می گیره؟؟

پس یه آرزو دارم .شقایق هم بره تا همه بفهمن دنیا هست چه شقایق باشه که از عشق بگه چه نباشه .تا تو هم بفهمی تنهام گذاشتی..بفهمی اگه نباشم چشات بارونی نمی شه...

حالا به آخر قصه ی مادر بزرگ رسیدم.همون قصه ای که همیشه اون قدر واسم دراز بود که فکر می کردم هیچ وقت به آخرش نمی رسم.فکر می کردم اون روز آخر چه قدر گریه می کنم از ناراحتی از جدایی....

اما امروز می فهمم ازکسی جدا نمی شم خیلی وقته که جدا شدم.خیلی وقته که خرده خرده گریه کردم..

 

 

چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 |





اگر روزی مردم ، تابوتم را سیاه کنید تا همه بدانند سیاه بخت بودم


بر روی سینه ام تکه یخی بگذارید تا به جایه معشوقم برایم گریه کند ...

چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند چشم انتظار معشوقم بودم ...

و آخر اینکه دستانم را ببندید تا همه بدانند خواستم ولی نتوانستم ......



نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد ,
نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد ,
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
که او یکریز و پی در پی
دم گرم خوشش را در گلویم سخت بفشارد
و خواب را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند در من
سکوت مرگبارم را ....


همه ی نوشته ها رو خودم نوشتم ..خواهش می کنم کپی نکنین..ممنون


sh_allaf_ashegh@yahoo.com

یه شب ساکت و آروم...

دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
آبان 1387
تیر 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385

شناسایی افراد مخفی یاهو!
جستجوگر فارسی
عکس بازیگران و مدل
قالب وبلاگ

پایان دیکتاتوری
اجتماعی
هر چی که دلت می خواد
رویای تاریکی
تورا به خاطر دوست داشتن دوست میدارم
دختری برای تمام فصول
به نام خدای عاشقان
معلم عزیزم : سرکار خانوم خمسی
تراوشات مغز نحیف شیدسا
بهاره جوووون
تقدیم به عشق اول عشق آخر
rainy love
ریشه سبز
ارسال پیام کوتاه رایگان
سرگذشت
فقط کد آهنگ
دوست
سلام خدا
قفس غم
هرگز نگو عشق میمیرد
پری ناز کوچولو
به نام تنها و تنهاترین
تم.کلیپ.نرم افزارکامپیوترو موبایل
عاشقانه هایم برای تو
باد هرجا بخواهد می وزد
راز عشق و خدا
نبینم شاخ شیااااا(من و الهام)
miss
کابوس به توان دو(الی جون.....)
به نام شب های بیقراری و تنهایی من
فقط عاشقای داریوش بیان
بهترین عکس های فوتبال
یک لحظه غفلت
عاشقانه هایم برای تو
تنهاترین تنهاترین ها
هرچی بخوای اینجا هست
زخم کهنه قدیمی
سوگل
حس عاشقی
در مرام ما رفیقان نیست رسم ترک دوست(پاری جون.....)
عاشق تنهایی
سوهان روح پسرا
جزیره خیالی
ترانه های بی آهنگ
قلب را فرصت حضور دهید....
نشریه الکترونیکی نگاهی دیگر
قروقاطی(عسل)
فیزیک در زندگی(خودم)
نمی دونم چی بگم(آرام)
رنگین کمان بلاگ

RSS 2.0
img98.com Image Upload Center

Designed By ParsTheme