تبليغاتX
تنها موندم.... بی تو موندم....بیا پیشم..
دوست داشتن بهانه نمیخواهد
نمیدانم شاد بودم میگریستم

ولی بدون دلیل زندگی چه معنایی دارد؟کودکی که با تمام خیالاتش میخواست عشق را رنگ کند ؟!!

هیچ نمیدانم . . فقط نمیخواهم بدون معنا باشم. میخواهم زندگی را .. معنا را .. دلیل را .. با احساساتم لمس کنم .

اما سوال اینجاست که این خواستن ها تا کجا ؟! تا کجا هی دست به قلم باشیمو سخن به دل سپاریم؟!

کی می شود که به نقطه رسید . .یا کاغذ تمام کرد . . یا دیگر جوهری برای قلممان وجود نداشته باشد ؟!

ولی زندگی چیست ؟! آیا همین دغدغه ها و گله هایمان از این سرنوشت بی رحممان است ؟!

نمیدانم .. احساس میکنم در پوچی گم شدم ...

احساس میکنم گاه باید دل به دریا سپرد ..

احساس میکنم گاهی زشتی هارا نیز باید دوست داشت !

وقتی شب ها میخوابم خواب مرا نمی برد . بلکه من به خواب میروم . از میان فرسنگ ها و فاصله ها به سوی خواستن هایم میروم

خواستن هایی که شاید به خاطر اینکه این ور فرسنگ ها دستم به سویشان نمیرسد .میروم تا شاید حد اقل آن چند لحظه را خوش باشم شاید ..

نمیخواهم بگویم به نقطه رسیدم ..

نقطه ای که پایان ندارد همان سر خط بهتر است !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 22:24  توسط شقایق  | 

وای خدای من دلم چرا آرام نمیگیرد .

دلم تنهایی میخواهد با یک عالمه گریه . .

دلم آغوش گرم میخواهد .. با دستی که اشک هایم را پاک کند

خدای من از تمام دنیایت همین را میخواهم . . قول میدهم

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 22:6  توسط شقایق  | 

چه قدر نام  " مرد " بر شونه های نحیفش سنگینی می کند.

و

چه قدر برایم واژه ی غریبی ست این روز ها

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 20:43  توسط شقایق 

نگو پاکم نگو نگاهم هنوز ساده س

فرشته ی مهربون نگو جام تو بهشته

من که این همه گناه کردم

نگو که یادم میاد خیلی وقت پیشا وقتی بزرگترین گناهم قهر کردن با دوستام بود

وقتی بزرگترین اشتباهم یه نمره ی بد بود که دل مامانمو میشکوند

وقتی اون موقع بهم گفتی عین فرشته ها پاکم

باورم نمیشد که یه روزی میرسه که حسرت پاکی اون موقع م رو میخورم

باورم نمیشد روزی میرسه که اون گناهام میشه عینه پاکی

نگو فرشته ی مهربون الآن راس راسکی خیلی گناهکارم

نگو که میترسم

میترسم روزی برسه که به پاکی نداشته ی الآنم حسرت بخورم

از این گناهکار تر ؟!!.. خدایا دیگه نمیتونم ..

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 16:55  توسط شقایق  | 

بازی را قبول میکنم

قبول میکنم پیر شوم

روزی رسد که دستانم بلرزند

چشمانم تار بینند

چروک های زیر چشمانم

و تار های سپید موهایم را قبول میکنم

اما قبول نمیکنم

که روز به روز تنها تر شوم

که بر سرم منت نهی اگر در راه رفتن کمکم کنی

که باور نکنی قلبم روز به روز تنگ تر میشود

و روز به روز بیشتر میشکنم

قبول نمیکنم

که بعد از مرگم بگویی : عمرش رو کرده بود . وقت مردنش بود !

من

قبول نمیکنم ! ! !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389ساعت 13:25  توسط شقایق  | 

از آدمیان بیزار

از دوست داشته شدن بیزار

به یاد می آورم تک تک خنده هایم را با دل هایی آشنا

رد پایشان را گم کرده ام

بزرگ شده ام .. بزرگ تر از آرزوهای کودکی ام

رویاهایم کابوس میشوند پیوسته

و من به فکر گرفتن عکس تکی ام می افتم !

باورکن عشقی نیست

دلی مهربان نیست

راستی !! به گمانم سال پیش سر سفره هفت سینت از یادم بردی که امسالم اینگونه شد ..

امسال فراموشم نکن

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 10:40  توسط شقایق 

طفلکی مترسک تنها بود .

منتظر بود یکی رو شونه هاش بشینه تا براش از مهربونی هیچی کم نذاره

مترسک فقط زشت بود .. یه صورت زشت تو یه دنیای زشت

هیچکی زشتی دنیا رو نمیدید همه عاشق دنیا بودنو از مترسک بیزار

طفلکی مترسک مگه گناهش چی بود .. !

 

 

 

یادت باشد نا امیدی کفاره دارد ..

یادت باشد به این دنیا نیامدی تا از زشتی هایش بگویی

تا صدای آه و ناله ات به خدا رسد.

آمدی تا آدم بودن را تمرین کنی ..

آمدی تا خنده بر لبان دیگران بنشانی

دیگر یادت نرود .. نا امیدی کفاره دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت 18:34  توسط شقایق  | 

احساس میکنم نه آرزو دارم روز تولدم هزاران صفر جلوی یه یک کزایی بگذاری و برایم آرزوی طول عمر کنی

نه طاقت دیدن چروک زیر چشمان عزیزی را دارم

و نه شنیدن خبر مرگ

کمکم کن که..

 از تمام ظرفیت هایم خارج شدم ...

فاتحه را فراموش نکن

 

 

آدمك

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 17:41  توسط شقایق 

آخر بازیامون همیشه دستامو میگرفتی اشک چشمامو پاک میکردی و میگفتی به همه میگی من بردم

میگفتی به هیچکی نمیگی خوردم زمین

میگفتی حاضری همه ی اسباب بازیاتو بهم بدی .. همه ی بازی هارو بهم یاد بدی

ندونستم ارزششون چه قدر زیاد بود

بیا دستامو بگیر بیا اشک چشمامو پاک کن که نمیدونم چه جوری از روی زمین بلند شم

بیا که کسی نیس اشک چشمامو پاک کنه

بیا که همه ی عروسکامو گم کردم

زودتر بیا ... بیا که همه فهمیدن تو زندگیم باختم

بیا که هیچکی نیس کمکم کنه

بیا که از همه بدم میاد

 همه ی اونایی که نذاشتم غصه راه دلشونو پیدا کنه

حالا هرچی دنبالشون میگردم پیداشون نمیکنم همه شون خوشحالنو یادشون رفته پا به پاشون گریه کردم

قدر دستای مهربونتو ندونستم .. ندونستم اون روزا چرا اونقدر گریه کردنو دوس دارم چون دستای تورو داشتم

حالا صدتا بارونم نمیتونه اشکامو مثه دستای مهربون تو پاک کنه .

 

کاشکی برگ های پاییزو زیر پامون له نمیکردیم

کاشکی از له شدنشون لذت نمیبردیم

که حالا از له شدنمون لذت ببرن ..

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 15:1  توسط شقایق  | 

باورت میشه چه قدر بزرگ شدی اون قدر بزرگ که همه ی شعر های بچگی رو یادت رفته و فقط دست و پا شکسته یه توپ دارمو بلدی

اون قدر بزرگ که وقتی کفش های رنگی رنگی و خوشگل اون روزاتو دستت میگیری حتی انگشت شصتتم به زور توش جا میشه

دلم اون روزا رو میخواد .. اون روزا که آغوش همه به روم باز بود و گریه هامو همه باور داشتن

همون روزایی رو میگم که خیلی دوره .. که از اون روزا فقط یه تصویر مبهم جلو چشمامه

 

اون روزا نمیدونستم کی بهار میشه واسه همین هر روز صبح میدوییدم جلو پنجره و درختارو نگاه میکردم

اما الآن میدونم حالا حالا ها تا بهار موندم تا شکوفه دیدن مونده واسه همین چشمامو به روی پنجره میبندم

اون روزا میدونستم هرچی بازیایی که بلدم بیشتر باشن دوستام بیشترن . بیشتر دوستم دارن

اما حالا چی .. همه چی عوض شده

منم چشمامو به روی همه ی دوستام میبندم

هرچه باداباد !!

پیچیده شدیم همه مون ..!!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 20:18  توسط شقایق  | 

اگه بدونی این روزا چی میکشم

اگه بدونی چه قدر فکر میکنم

میدونم تنهام نمیذاشتی

میدونم دوستت دارم هاتو ازم پنهون نمیکردی

میدونم میبخشیدیم

باور کن نگات عوض شده

آره" تو "رو میگم !!" تو "یی که دیگه چشمات با دیدنم برق نمیزنه

فقط یه لبخند گوشه لبته که دلمو نشکونی

کاشکی چند سال پیش میرفتم یه جای دور اون دور دورا

میدونی جراتشو ندارم

میدونی چقدر میترسم.

 

همه دورو ورم شدن "تو "

شدن یه آدم دورو که جلوت خوبی میگنو پشتت...

احساس میکنم دارم میشم مثه "تو " احساس میکنم همیشه لبخند گوشه لبمه

هم واسه "تو " لبخند میزنم

هم واسه عابر هایی که از کنارم رد میشن

من نمیخوام این جوری شم ....

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 14:56  توسط شقایق  | 

"توی وبلاگ یه دوست خوندم :

نمینویسم که واسم کامنت بذارین...اونم کامنت زوری...که فقط تبلیغ وبلاگ خودتونه که بهتون سر بزنم...که یه کامنت به کامنتاتون اضافه شه ..

ازون روز دارم به این متن فکر میکنم

 کاشکی تو واقعیتم میفهمیدیم هرکی واسه چی اومده پیشمون مثه اینجا که

هرکی نوشته بود پیشه منم بیا ..

یعنی تو واسش مهم نیستی میخواد خودش تنها نباشه

و در آخر میفهمی چه کمن اون آدمایی که واسه خودت میان

بی نشونه میان

فقط میان که تورو از تنهایی درآرن

و نمیدونن تو دلت همیشه باهاشون میمونه حتی اگه تنها چیزی که ازشون داری یه اسم باشه  "

خسته شدم

از اینکه این من منم خسته شدم

کاشکی یکی جاشو با من عوض میکرد !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 10:34  توسط شقایق 

یادت میاد اون روزا دست همو میگرفتیم و تا میتونستیم بازی میکردیم ؟خسته هم نمیشدیم

یادته از عمو زنجیر باف چه قولی گرفتیم ؟
من خوب یادمه بهمون قول داده بود یه زنجیر ببافه بلنده بلند تا خود آسمون

فکرشم میکردی بهمون دروغ گفته باشه ؟!

یادم میاد چه قدر نامه نوشتیم واسه خدا تا وقتی عمو زنجیر باف برامون درست کرد ازش بریم بالا و بدیم به خدا

اما دروغ گقته بود ما هم باهاش قهر کردیم

کاشکی عمو زبجیر باف الآنم بود تا براش گریه میکردیم  ازش التماس میکردیم تا واسمون ببافه

اون وقت همه ی نامه های بچه گی مو مینداختم دور  دیگه ازخدا شکلاتو یه عروسک بزرگ تر یا یه دوچرخه نمیخواستم

ازش یه دنیا میخواستم که توش هیچ بچه ای گرسنه نباشه 

نشه تو اون دنیا با پول زندگی کرد

هرکی مهربون تر بود خوشبخت تر بود

یه دنیا که توش جنگ نبود زندان نبود بیمارستان نبود هیچ کسی هم مریض نبود

یه دنیای قشنگ با کلی گل های خوشگل

یه دنیا که پیر شدن توش یه آرزو بود نه یه کابوس... 

 

خدا جونم تا چند روز دلم کلی پر بود اما الآن میبینم چه الکی پر بود

 

"۵ شنبه سر کلاس دینی خیلی چیزا معلمم واسمون گفت که داشت یادم میرفت"

داشت یادم میرفت خیلی ها به دستای منو تو احتیاج دارن

داشت یادم میرفت چه چیزهایی دارم که قدرشونو نمیدونم 

بیاین با هم دیگه یه زنجیر ببافیم بریم پیش خدا

ازش بخوایم تنهامون نذاره

میترسم یادمون بره .. بازم یادمون بره

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 14:50  توسط شقایق  | 

چند شبه بارون میاد

هر شب با خودم گفتم برو زیر بارون داد بزن گریه کن

آروم میشی .  چشمات پاک میشه و  دلت صافه صاف

مثه همیشه

اما نشد .

مثه همیشه نبود که حتی دیدنش از پشت پنجره آرومم میکرد.

که هر قطره ش که روم میریخت غم هامم با خودش میبرد

قبلنا با خودم میگفتم این غم ها رو بارون کجا میبره

وقتی غم همه رو میشوره .. پس غم ها کجا میرن!!

جواب سوال بچه گی هامو فهمیدم

همه شون جمع شده بودن واسه این چند روز ...

هر قطره ش غم عالم و میریخت تو دلم

تازه فهمیدم غم هام کجا میرفتن

خدا جونم من دیگه از بارون میترسم

آره خدا جونم میترسم

یه کاری کن دیگه بارون نبینم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 2:51  توسط شقایق  | 

نمیدونم خدافظی چه رنگیه ..

تو تاحالا تجربه کردی ؟

راستش از این صفحه مانیتور خسته شدم ..

از اینکه حرفامو بنویسم خسته شدم..

دلم واسه هم زبون تنگه

که زل بزنه تو چشامو باهام حرف بزنه

که اشک هامو بببنه . خنده هامو لمس کنه .

فکرمیکنم اینجا خودمم دارم آهنی میشم

قلبم . . .

نگاهم . . .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 2:3  توسط شقایق  | 

تا حالا شده دلت بگیره ؟
اون قدر بگیره که گریه هم درمونش نکنه

که دیگه دلت نخواد تو قلب هیچکی باشی

که دیگه نخوای هیچکی تو قلبت باشه ؟

اون موقع رفتن خیلی آسون میشه

دل کندن خیلی آسون میشه

 

خدای من امشب چرا اینجوریه؟!چه قدر آسمون تیره ست

چه قدر دلم گرفته ست .

چرا یه مهربون پیدا نمیشه که غم هامو بهش بدمو خودم خالی شم ؟

چه قدر دل کندن واسه م آسونه

یعنی دیگه هیچکی تو دلم نیست ؟ یعنی تو دل هیچ کی نیستم ؟

دلم واسه دیدنت پر میکشه خدا جونم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 2:15  توسط شقایق 

خدا جونم امشب تو واسم قصه بگو

یه قصه ی قشنگ از یه جای قشنگ .یه قصه که این روزا نخونده باشم یه قصه که تو خیابونا ندیده باشم یه قصه که گریه م نندازه

از بهشتت واسم بگو.. راسته میگن بهشت مثه اینجا نیست که همه حسرت لیلی و مجنون رو میخورن

میگن اونجا همه عاشقن عاشق تو و مهربونیات عاشق بنده هات .

میگن اونجا هیچکی تنها نیست . خدا جونم اما ما توی این دنیامون بعد از این همه سال زندگی فقط چند تا عاشق سراغ داریم.

توی بهشتت خدا جونم بنده هات که منتظر بهار نمیمونن !

آخه اینجا همه مون منتظر بهاریم تا دلامونو پاک کنه و دنیامونو قشنگ کنه . اما وقتیم که بهار میشه گل هامون مثه قبل نمیخندن ابر هامون واسه خندیدن گل ها دیگه گریه نمیکنن

خدا جونم اینجا همه خود خواه شدن.

اینجا وقتی واسه همیشه بری فقط بهت یه قبر میدن با یه سنگ روش

خدا جونم من توی این دنیا سنگ نمیخوام . نمیخوام اسمم روی سنگ باشه تا یه بارون پاکش کنه

من دلای مهربون میخوام  که منو یادشون نره

خدا جونم من بهشتت رو خیلی دوست دارم حتی قصه شو حتی خیال اینکه یه روز تو اون دنیا باشم

کاشکی نمیذاشتی بیام این دنیا میترسم دیگه لیاقت بهشتت رو نداشته باشم.

میترسم وقتی این همه بی مهری دیدم منم یادم بره عشق چی بود.

خدا جونم نذار یادم بره ...!!

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 1:16  توسط شقایق  | 

حتما شما هم دادگاه اعتراف هارو دیدین

و توی نگاهشون خیلی چیز ها رو دیدین

خیلی چیز ها که باعث شد نتونیم سکوت کنیم

http://www.kimiajan1388.blogfa.com/

کیمیای عزیزم توی وبلاگ خوشگلش یه مطلب گذاشته که منم ترجیح دادم بذارم

در مورد گالیله و اعتراف هایش ...

گالیله در ۱۵ فوریه ۱۵۶۴ در شهر پیزای ایتالیا به دنیا آمد. پدر گالیله، وینچنزو Vincenzo

Galilei) از موسیقیدانان به نام بود.ابتدا قرار بود او در کلیسا برای کشیش شدن مشغول شود

اما پدرش وی را به تحصیل در رشته پزشکی به دانشگاه پیزا فرستاد. گالیله طب را

نیاموخت امابه جای آن به مطالعه ریاضیات پرداخت و به آن علاقه مند شد،به گونه‌ای که در سال ۱۵۸۹ توانست به عنوان مدرس ریاضیات در همان دانشگاه به کار مشغول شود. سه سال بعد به دانشگاه پادوا رفت وبه تدریس هندسه، مکانیک و نجوم پرداخت. وی تا سال

۱۶۱۰ آموزش و پژوهش را در این دانشگاه ادامه داد که بیشترین دستاوردهای علمی

تحقیقاتی وی مربوط به همین دوره است.

بیشترین مشهوریت گالیله در دانشگاه به دلیل مخالفت او با نظرات اساتیدش بود.

برای مثال:

در مورد نظر ارسطو که میگفت اجسام سنگین تر سریعتر سقوط میکنند،او میگفت: این درست نمی باشد،چون دانه های مختلف تگرگ با اندازه های مختلف با هم به زمین میخورند.

ولی در آن زمان هیچکس پذیرای سخنان او نبود وبسیاری از متفکران و دانشمندان نامدار حاضرنبودند خلاف آنچه که اغلب ناشی از باورهای مذهبی کتاب مقدس و کلیسا نبود. چیزی را بپذیرند

گالیله برای اثبات سخنانش بسیار تلاش می نمود حتی یک روزهنگامی که اساتید مشهور علوم از کنار برج پیزا عبور میکردند او از بالای برج دو وزنه ی مخلف را به زمین انداخت که وزنه ها با هم به زمین رسیدند.

اما آن اساتید چشم خود را بر روی حقیقت بستند و گفتند:

این امر ناشی از خطای چشم بوده زیرا تصور اینکه نظریه ی ارسطو در مورد سقوط اجسام درست نباشد برای آنان ممکن نبود.

حتی زمانیکه او تلسکوپ معروف خود را ساخت از چند دانشمند خواست تا با چشمان خود قمر های مشتری را ببینن،اما آنان حاضر نگشتند به دوربین او نگاه کنند،تنها به این خاطر که ارسطو از وجود این اقمار چیزی نگفته بود!

درسال 1608 در هلند دوربین اختراع شد. و گالیله توانست تلسکوپی بسازد که اجسام را بیست بار نزدیک میکرد .کشف گالیله با واکنش های مختلفی روبرو بود و برخی از دانشمندان آن را خطای اپتیکی تلسکوپ میدانستند.

درسال 1613 گالیله لکه های خورشید را با تلسکوپ خود نشان داده بود و بر خلاف ارسطو میگفت:

پدیده های آسمانی مشابه پدیده های زمینی هستند و این یعنی مخالفت با آنچه فلاسفه و  آنچه کتاب مقدس میگفت.

"ثابت نبودن زمین و حرکت آن به دور خورشید،

مغایر آیات کتاب مقدس و نظریات ارسطو بود"

بنابراین گالیله درسال 1633 در دادگاه تفتیش عقاید رم محاکمه شد.

وی مجبور به امضای توبه نامه ای با این مضمون

گردید:                 

"در هفتادمین سال زندگی در مقابل شما به زانو درآمده‌ام و در حالی که کتاب مقدس را پیش چشم دارم و با دستهای خود لمس می‌کنم توبه می‌کنم و ادعای خالی از حقیقت حرکت زمین را انکار می‌کنم و آنرا منفور و مطرود می‌نمایم."

او علیرغم اعتقاد درونی اش، مجبور شد اعتراف کند که:

نظریه ارسطو درست و زمین مرکز جهان است.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 20:37  توسط شقایق  | 

این روزا دیگه چشامو دوست ندارم

میخوام ببندمشون

میخوام گوشام نشنون

میخوام داد بزنم

آخه همشون دروغ میگن ... شهر من پر از آدمای خوبه ... پر از دلای مهربونه

رو دیوارای شهر من پر از نقاشی های بچه هاس

پر از عکس خورشید . کوه . گل . پر از امیده

آدمای شهر من همو دوست دارن

دل همو نمیشکونن

آدمای شهر من که همو با باتوم نمیزنن

جای تیر رو قلب مهربون آدمای شهر من جا نداره

آخه همه پشت همه ن

کوچه های شهر من بوی گل میده.بوی بارون. نه بوی گاز اشک آور !

چشای تو هم دروغ میگه؟

چشای تو هم این روزا فقط گریه میکنه؟

من میترسم

می ترسم چشام واسه همیشه دروغ بگه

می ترسم دیگه بارون نیاد

من این روزا خیلی میترسم

اگه چشام بازم دروغ بگه واسه همیشه می بندمشون

نمیذارم یادم بره

آخه نمیخوام شهرم یادم بره      خنده ها یادم بره

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 14:5  توسط شقایق  | 

وقتی بچه بودم می خواستم بزرگ شم فکر میکردم اون موقع میتونم آسمونو تو دستام بگیرم

اون وقت همه ی ستاره هاش مال خودم میشه. هر وقت بخوام نگاشون میکنم

دیگه از مامانم نمیپرسم ساعت چنده و منتظر شب نمیمونم!

فکر میکردم نمیذارم هیچکی گریه کنه.نمیذارم تو دل هیچکی غصه باشه

مثه بابام همه ش کار میکنم و با همه ی پولام کلی شکلات میخرمو به همه میدم تا همه بخندن

اما میبینی حالا دل خودمم با هزار تا از اون شکلاتای بچگی خوب نمیشه..

حالا حتی شب هام ستاره ها سراغم نمیان. تو آسمونا هرچی نگاه میکنم یه ستاره هم نمیبینم...

حالا دلم واسه اون دختر کوچولویی تنگه که موهاشو از ته زدن..

همون فرشته کوچولویی که همه ش با خودش میگه : دیگه خوشگل نیستم

خدا جونم کاشکی خوب شه..

من دلم واسه اون مادر بزرگی میسوزه که تنهاس.. که چشم انتظاره..

که به خودش قول داده دیگه به هیچکی نگه پیر شی جوون

راست میگه مگه پیری چی داره؟!

خدا جونم من حتی دلم واسه اون کوچولویی میسوزه که دوست داره زودتر بزرگ شه..

خدا جونم کاشکی هنوز بچه بودم..دلم واسه عروسک قشنگم تنگ شده

اون روزا دوست داشتن ها چه قدر قشنگ بود

به هرکی میگفتم ۱۰ تا دوستت دارم از ته دل میخندید ..بغلم میکرد ..بوسم میکرد ..باور میکرد چه قدر دوستش دارم

اما حالا وقتی میگم اندازه ی یه دنیا دوستت دارم به چشام نگاه میکنه ساکت و آروم. میدونم باور نداره ..

آخه مگه من عوض شدم..!!

به خدا من همون بچه هم که فقط ۱۰ تاش شده یه دنیا

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 15:48  توسط شقایق  |