|
تنها موندم.... بی تو موندم....بیا پیشم.. |
|
چه جوری بگم دوستت دارم!!!!!!!!!!! |
بچه که بودم
با صدای بلند گریه می کردم تا دنیا صدامو بشنوه و دلش برام بسوزه اما حالا که بزرگ شدم آروم گریه می کنم نمی خوام صدامو بشنوه نمی خوام بفهمه برنده شده آخه هنوز زندم.... 
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 12:50 توسط شقایق |
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 13:39 توسط شقایق |
کاش جای تک اشکم بودی
قطره ی اشکم که با امید بودنت پا بر گونه ام گذاشت کاش جای سر دردی بودی که در فراقت لحظه لحظه جانم را می گرفت اما نبودی نبودی تا کوچه های خیس باران گرفته را با هم طی کنیم نبودی تا نگذاری تن سردم از سرما بلرزد نبودی اما ردپایت بود روی قلبم ردپای تو بود می خواستم فراموشت کنم از مرز بی تو بودن گذشتم اما باز رد پایت بود که قصه ی بودن هایت را برای دلم می گفت شب ها با رویایت خوابیدم با امید اینکه رد پایی از منم در دل تو هست که شب را با یاد من بگذرانی اما دل تو مثل دلم برفی نبود تا ردپایم بماند دلت از سنگ بود..........
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 15:14 توسط شقایق |
کاش می شد یه سال 
فقط یه سال
به عقب بر گردیم
تا بهت بگم
چقدر دوستت دارم
تا
از زندگی نبازم
من خودمو ساختم
دیگه از چشات نمی ترسم
آخه
دیگه نمی خوام
زندگیمو واسه ترس.....فدا کنم
آخه
تو همون نگاهی که از لبم
انتظار دوستت دارم هامو داشتی
من نگفتم
یعنی نتونستم بگم
از چشات ترسیدم
تو هم رفتی
رفتی با یکی دیگه
تا به من ثابت کنی
تنها نیستی
آره!
تنها نبودی........
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 19:5 توسط شقایق |
می دونی چیه
خیلی سخته به چشمات نگاه کنمو نگم عاشقتم غرورم اجازه نده هر شبو هر روز با صدای قشنگت به خواب برم می دونی چیه چشات منو خواب کرد ندیدم نفهمیدم چه قدر عاشقت شدم مثل یه رویا بود اون روز قشنگ که منو تو پشت نگاه های عاشقونه با هم راه می رفتیم... 
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 10:35 توسط شقایق |
+ نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 13:18 توسط شقایق |

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 21:32 توسط شقایق |

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 21:8 توسط شقایق |

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 12:48 توسط شقایق |

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 19:39 توسط شقایق |
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 0:4 توسط شقایق |
گفتم بمون پیشم بمون گفتی رفتن تقدیرمه گفتم فقط نگام بکن گفتی آخه چشمای من مال اونه گفتم سهم منم از زندگی یه کوچولو از نگاته گفتی باشه فقط نگاه گفتم آخه دوست دارم بدون تو نمی تونم گفتی برو از زندگیم نگاهمم مال اونه گفتم زندگیمو می دمو فقط مال خودم بشو گفتی آخه تموم شده هر چی بوده رفته دیگه گفتم آخه نمی تونم اشک های من پشت سرته گفتی دیگه عادت داری گفتم پس بهم قولی بده اشک های قشنگتو به هر کسی نشون نده گفتی آخه نمی تونی نبودنش سخته برات گفتم ولی منم می خوام یه آرزو از چشاته گفتی به حرمت دو سال اشک های من پیش کش تو .........
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 20:5 توسط شقایق |
آن روز که از خواب بیدار شدم و خود را در آینه ی زندگی دیدم به چروک های زیر چشمانم خیره شدم به پلک های خم شده روی چشمانم که روزی بهترین چشم را می ساختند من خودم بودم همان عاشق تنها که روز ها چشم انتظار در ماند و از عقربه های ساعت عقب افتاد من با ثانیه ها مبارزه کردم نمی خواستم هر روز منتظر تکرار ثانیه ها باشم عمرم رفت و من بازنده ی همیشگی شدم حال به عمر رفته می نگرم به جوانی ام که از کنارم گذشت باز من ماندم و یک عشق خاک خورده دز قلب کوچکم باز هم کارم به در چشم دوختن است اما این بار منتظر لیلی ام نیستم بی تابم در انتظار مرگ نشسته ام......
تقدیم به تمام کسانی که با زندگی جنگیدند و عمرشان را تقدیم مرگ کردند..............
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 15:50 توسط شقایق |
چرا وقتی گفتم نرو
رفتی
چرا وقتی گفتم تنهام نذار
خودم و تنها دیدم
چرا اومدی؟
تو که رفتنی بودی
تو که من و عاشقت کردی
مجنونت شدم
حالا
حالا که همه چیز اتفاق افتاد
می خوای بری
می خوای تنهام بذاری
می خوای شب هام
بارونی باشه
ستاره هام چشمک نزنه
بگو
بگو گناهم چی بود
که این جوری مجازاتم کردی!!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 15:6 توسط شقایق |
تو را مثل حس کردن گرما تو سرمای زمستون
مثل عطش بیابون
مانند دریا دوست دارم
تو را هرچه که هستی دوست دارم
دستان گرمت را برای نوازش
و نگاه مهربانت را برای عاشق شدن دوست دارم
تو را دوست دارم چون بهار را دوست دارم و
از خزان بیزارم!!!!
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 13:22 توسط شقایق |
واقعا من کیم؟؟؟؟
یه بچه باحال با معرفتتو یکی از سال های خدا تو شهر تهرون به دنیا اومد صبح زود بود ما شا.. از همون موقع سحر خیز بودم. چی لگم هرچی بگم می گن از خودش تعریف می کنهولی خداییش تعریفی هم هستم دیگه تو بیمارستان دی همون اولین روزهایی که بیمارستان دی تاسیس شد اون جا به دنیا اومدم.این هم از خوش قدمی من بود دیگه .
امسال همین ماه دی که گذشت روز پنجمش سالروز تولدم بود داشتم از خوشحالی پر در می آوردم همه ی مجله هارو زیرو رو کردم تا یک دوست با وفا توش برام نوشته باشه :تولدت مبارک
چشمم به یک روزنامه افتاد نوشته بود:۵دی (ذوق کردم)سالروز زلزله ی بم را به همه تسلیت عرض می کنم خیلی حالم گرفته شد آخه روز تولدم زلزله ی بم اتفاق افتاده بود تازه سال بعد از زلزله ی بم هم تسونامی شد ائن هم روز تولد من !!!دیگه داشتم راستی راستی نا امید می شدم بگذریم یه جورایی بچه تلپی ام آگر بخواهیم فارسی را پاس بداریم بچه ای هستم که تو همه ی جشن ها و مهمونی ها هستم یادمه پارسال تولد یکی از دوستام بود هیچ کس نرفته بود آخه می دونی چیه روز برفی بود اصلا مدرسه ها هم تعطیل بود این هم از با مرامی من بود دبگه !!!تازه بچه آنتنی هم هستم خداییش هرچی خصوصیت خوب بود رو تو من می بینی خدایی آگه کسی نخواد کسی مطلبی رو بدونه ۳ سوته کله برو بچ رو با خبر می کنم خیلی دوست دارم بچه جوادی باشم آخه می دونی چیه با بقیه فرق داری خیلی با حاله دیگه.. عاشق رنگ مشکی ام یه جورایی مثل رضا صادقی فکر می کنم !!!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 14:1 توسط شقایق |
خسته شدم
از تو از زندگی از امروزها از خاطره های با تو بودن فقط رویا هیچ چی حقیقت نداره آخه مگه من چی کار کرده بودم که لایق این همه سر کوفت با شم من می خواستم فقط با تو بشم چیز زیادیه! می خواستم فقط پیش خودم بخندی ۱پیش خودم گریه کنی من هم سرم رو رو شونه هات بذارم بهت تکیه کنم چیز زیادیه اگه بخوام فقط مال خودم باشی؟!!!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 13:38 توسط شقایق |
تا کی کنارت باشم و علامتی از عاشقی نبینم
تا کی وجود گرمت را حس کنم و ار سرما بلرزم
تا کی با تو باشم و غصه بخورم
نمی دانم نمی دانم تا کی
ولی می دانم اگر وقتی فرا رسد که جواب تا کی هایم را بیایم
آنگاه دیگر زمان.زمان خداحافظی ست............
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 11:22 توسط شقایق |
می گن رفتی
آره
بدون اینکه به من بگی رفتی
برای همیشه
به چشمام نگاه کن
رودی از حسرت جاری شده
از چشمام
از چشمایی که هیچ وقت تر نشدن
برای هیچ کس
اشک نریختن
حالا
تو اشک گم شدن
چه فایده
دیگه واسه کی
حرف بزنم
به کی بگم
دوستت دارم
.........
تو شب یلدا گم شدم
هیچ ردی از تو نیست
نه از تو
نه از چشمات
شب هامو آذین می بندم
به یاد تو
کدوم یاد؟
با رفتنت همه چی رفت
دیگه دلم برات تنگ نمیشه
آخه تو
انگار نه انگار
که من به یاد تو زنده بودم!!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 11:17 توسط شقایق |

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 17:1 توسط شقایق |
دوست دارم ۱۰۰ بار بگم دوست دارم ولی بازم کمه دلم آروم نمیگیره خیلی سخته شب تا صبح صبح تا شب به یادت باشم و وقتی می بینمت روم نشه حتی یک بار بگمدوست دارم
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 13:37 توسط شقایق |
آخرین روز
وقتی دیدم دیگر برایت آن همیشه نیستم
وقتی فهمیدم
دل به دلی دیگر سپردی
و از چشمانت
دیگر مهرو محبت همیشه موج نمی زد
و
به من نگاهی دیگر داشتی
نمی دانم
نمی دانم چرا
از ته دل می خندیدم
به چشمان سیاهت
که هیچ گاه
جرئت دیدن در آن را نداشتم
با حسی نگاه می کردم
دیگر هیچ ترسی نداشتم
نه از تو
نه از چشمان مستت
من دیگر آن همیشه نبودم
چون تو
دیگر آن لیلی من نبودی..............
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 13:30 توسط شقایق |
آخرین شعرم که برایت می گفتم
برای عشقمان
یادت هست
یادت هست چه قدر عاشقانه می خواندم
از ته دل می گفتم
نه
بر باد گفتم باد برد
پس از آن
نه من بودم
نه تو بودی
نه عشق بود
چون ما نبودیم
چون لیلی و مجنونی نبود
چون شیرین و فرهادی نبود
چون تو دیگر عاشقم نبودی
آخرین شعرم را گوش ندادی
بر گوش باد خواندم
آری تو بی وفایی
باد هم بی وفاست
باد شعرم را به گوشت نرساند...................
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 13:24 توسط شقایق |
با تو سلام نمی کنم
با تو دوست نمی شوم
با تو عاشق نمی شوم
آخر می دانی
در قصه های مادر بزرگ
شنیده بودم
هر سلامی خدا حافظی دارد
در هر دوستی قهری نهفته است
هر عاشقی زمانی فارغ می شود
و
مجنون هم
باز
در فراق یار
دیوانه می شود!!
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 13:14 توسط شقایق |
رد پایت را از خراش های قلبم دنبال می کنم
در انتها چیزی نیست
جز یک مشت اندوه و غم و غصه های تکراری
خیره شدن به گذشته
التماس کردن از آینده
هدر دادن امروز ها
امروز هایی که بعد ها برایم
خاطراتی خاک گرفته
در گوشه قلبم می شود!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 18:32 توسط شقایق |
به چشمام نگاه کن
بگو دوستم داری
دلم و آروم کن
بدونم لا اقل تنها نیستم
توی این قمار عشق
تو رو دارم
سرنوشت و بهونه نکن
من با تو معنی می شم
صدای خستم حضور پر شور تو رو می طلبه
نگاهت رفتنیه می دونم
ولی بذار
لا اقل یک بار
فقط یک بار
نگاهت و واسه خودم بدونم!!!!!!!!
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 17:0 توسط شقایق |
شوروشوق کودکی
هیجان نوجوانی و
عشق جوانی
گذشت
گذشت و حتی نشانی جز
افسوس
در قلب پر دردم
به یادگار نگذاشت
روزهایی که به حسرت یک روز با تو بودن می گذشت
روزهایی که حتی امروز به افسوسش خیره به دیوار زل زده ام
کاری جز گریه کردن ندارم
عمرم سرزده آمدو بی خبر رفت
حال حتی نشانی از من و تو هم در دنیایمان نیست
زیر خروار ها خاک
مشت ها خاطره و احساس
گم شده ایم
آری
حال به آرزویم رسیدم
دیگر ترسی از عقربه های ساعت ندارم
فقط من و تو.........
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 12:8 توسط شقایق |
اولین بار که دیدمت
نگاهات
چشمات
برام آشنا بود
خندیدنات
وقتی صدام می کردی
دلم و می لرزوند
آره
خیلی وقت بود تو خواب
فقط تورو می دیدم
خواب هام رنگی شده بود
تمام احساسم مال تو بود
اما
اما تو
همه رو به چشم عاشقیم دیدی
باورم نکردی
رفتی و
من و با رویاهام تنها گذاشتی!!!!!!!
+ نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 14:24 توسط شقایق |
نمی خوام دیگه اسمتو به زبون بیارم
آخه چشمام غرق عشقن
دروغات و نادیده گرفتن
نگاهات وقتی صدام می کنی
تو دلم رنگ امیدو پررنگ می کنه
چرا وقتی می بینی دوست دارم
بازم منو بازیچه قرار میدی
آخه من دوست دارم!!
+ نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1385ساعت 13:28 توسط شقایق |
کم کم داره می گذرد
همه چیز تموم شده
روز های خوش بهاری
روز های با تو بودن
و
عطر تنت را با تمام وجود چشیدن
جز گریستن
جز التماس و
تمنا
از عقربه های ساعت
کاری ندارم
با نگاهی به ساعت عمرم می نگرم
و با تمام وجود چرخش عقربه های ساعت
و
سپید شدن لایه لایه موهایم را حس می کنم!!!
+ نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1385ساعت 13:19 توسط شقایق |